باز به باغچه ی کوچک خاطره هایم سر می زنمشاید ترس فراموشی لحظه های زیبای زندگی است که مرا به آبیاری آن وامی دارد
باغچه ی کوچک من به اندازه ی تمام عمرم رنگارنگ است
به سراغ بذرهایی می روم که لحظه به لحظه در آن کاشته ام
و بذرهایی که برایم کاشته اند
.
چه زیباست خاطره هایی که دیگر باردر بهار اندیشه هایم شکوفه کرده است...
و گل نامرئی یادهایی که آنچنان مرا در عطر خود غرق می کند
که گاه نفس کشیدن در هوای اکنون را فراموش می کنم
.
چه بسیار دستهای مهربانی که خاک این باغچه را نوازش دادند
و دانه های محبت را سخاوتمندانه برایم به یادگار گذاشتند
و چه دستهای بی مهری که خاک را برهم زدند...
و با ربودن باران طراوتم
طوفانی شدند بر جوانه های دلم که جز خشکی حاصلی نداشت
.
ولی اکنون دانه های مهر ...
به درختانی سرسبز بدل شده
با ریشه هایی استوار در قلبم
من هرگز...
هرگز یاد بی وفایی ها را در این باغچه آب ندادم
رهایشان کردم تا در خشکی خود از میان بروند
و خوب می دانم نهال عمیق محبت...
بدون آب هم بارور می شود
آنچنان که هیچ دستی توان ریشه کن کردنش را ندارد
.
زین پس می خواهم برای این باغچه ی کوچک
باغبانی دلسوزتر باشم
می خواهم آفتاب گرم نیکویی را
ارزانی درختهای تنومند دوستی کنم
وحصاری بسازم سبز تر از همیشه
تا جوانه های نازک اندام عاطفه زیر پای سردی ها نروند
...
می خواهم گل های آشنایی را ...
با ظرافت و گرمی بیشتری بکارم
مبادا پژمرده شدنشان دلی را بیازارد
...
این بار بر سایه بان یادم
با خطی خوانا می نویسم
"باغچه ی دل جای علف های هرز نیست"
.