Tuesday, May 27, 2008

...باز هم برای دوست

حرفها دارم اما بزنم یا نزنم
با توام با تو خدا را بزنم یا نزنم
همه ی حرف دلم با تو همین است که دوست
چه کنم حرف دلم را بزنم یا نزنم
عهد کردم دگر از قول و غزل دم نزنم
زیر قول دلم آیا بزنم یا نزنم
گفته بودم که به دریا نزنم دل اما
کو دلی تا که به دریا بزنم یا نزنم
از ازل تا به ابد پرسش آدم این است
دست بر میوه ی حوا بزنم یا نزنم
به گناهی که تماشای گل روی تو بود
خار در چشم تمنا بزنم یا نزنم
دست بر دست همه عمر در این تردیدم
بزنم یا نزنم! ها!بزنم یا نزنم

Saturday, May 24, 2008

...او خداست


چشمشان با عقلشان همراه نیست
بین روح و قلب آنان راه نیست
باز می پرسند از من هر زمان
"کیست او؟...او کجاست؟"
آنکه می ریزی به پایش نقد جان
آنکه شعرت مایه از او یافته
آنکه روحت را پریشان ساخته
آنکه تا صبح قیامت یار توست
کیست او؟...او کجاست؟

*
هر کجا و هر که هست ، آشناست
قادر است از خویش بیرونم کند
شادمانم کرده محزونم کند
می روم هرجا که خاطرخواه اوست
می برد با خود مرا تا بیکران
فارغم می سازد از کون و مکان
از زمین تا آسمان
در میان کهکشان

*
در وجودم همچو خون
نقش مستی می زند
چون شرابی لعل گون
شور مستی می زند
*
من که هستم؟ پای تا سر نقش او
من که هستم؟ قصه های آرزو
او درون قلب پرشور من است
او صفاست...
...او وفاست
هرکجا و هرکه هست...
...آشناست
...او خداست...

*




Wednesday, May 14, 2008

ماه و پلنگ


می گویند پلنگ را خوی غریبی است که هیچ کس و هیچ چیز را بالاتر از خود نمی تواند دید. در شبهای بدر کامل،دیدار ماه بلندتر،پلنگ را به خشم و جنونی می کشاند که از سنگها و صخره ها بر جهد و حریف گستاخ را از افلاک به خاک فرو کشد. فاجعه ی زندگی پلنگ نیز وقتی شکل می گیرد که می پندارد در جهشی از فراز قله بر ماه دست خواهد یافت. اما غرور شکسته ی پلنگ وقتی به باطل بودن خیالش پی می برد که به خیره چنگ در هوا زده و نومید و خسته با استخوانهای در هم شکسته از پرواز بی ثمرش بر صخره های تیز فروافتاده است و زخمهای مهلکش مهتاب را به خون مل آلاید
**
*
خیال خام پلنگ من به سوی ماه دویدن بود
و ماه را ز بلندایش به روی خاک کشیدن بود
پلنگ من- دل مغرورم- پرید و پنجه به خالی زد
که عشق- ماه بلند من- ورای دست رسیدن بود
گل شکفته خداحافظ اگرچه لحظه ی دیدارت
شروع وسوسه ای در من به نام "دیدن و چیدن" بود
اگرچه هیچ گل مرده دوباره زنده نشد اما
بهار در گل شیپوری مدام گرم دمیدن بود
من و تو آن دو خطیم آری موازیان به ناچاریم
که هر دو باورمان زآغاز به یکدیگر نرسیدن بود
شراب خواستم و عمر من شرنگ ریخت به کام من
فریبکار دغل پیشه بهانه اش نشنیدن بود
چه سرنوشت غم انگیزی که کرم کوچک ابریشم
تمام عمر قفس می بافت ولی به فکر پریدن بود
**
*

Wednesday, May 7, 2008

احمدک


معلم چو آمد به ناگه کلاس ، چو شهری فروریخته خاموش شد
سخنهای ناگفته در مغزها ، به لب نارسیده فراموش شد
معلم ز کار مداوم مدام ، غضبناک و فرسوده و خسته بود
جوان بود و در عنفوان شباب ، جوانی از او رخت بربسته بود
...
سکوت کلاس غم آلود را ، صدای درشت معلم شکست
ز جا احمدک جست بند دلش ، از این بی خبر ناگه گسست
لباس پر از وصله و ژنده اش بروی تن لاغرش لرزه داشت
...
بیا... احمدک درس دیروز را، بخوان تا ببینم که سعدی چه گفت
ولی احمدک درس ناخوانده بود... بجز آنچه دیروز و آنی
زبانش به لکنت بیافتاد و گفت
"بنی آدم اعضای یکدیگرند "
وجودش به یکباره فریاد زد
"که درآفرینش ز یک گوهرند"
در اقلیم ما رنج بر مرگ و میر ، زبان دلش گفت بی اختیار
"چو عضوی بدرد آورد روزگار/دگر عضوها را نماند قرار"
تو کز... تو کز... تو کز
وای یادش نبود
جهان پیش چشمش سیاهپوش شد
در آن عمر کوتاه او خطرش نمی داند جز آن پیامی دگر
در اعماق قلبش بجز درد و رنج نمی کرد پیدا کلامی دگر
...
معلم بگفتا به لحنی گران چرا احمد کودن بی شعور
نخواندی چنین درس آسان بگوی ، مگر چیست فرق تو با دیگران
عرق از جبین احمدک پاک کرد
خدایا چه می گوید آموزگار...
نمی داند آیا در آن دیار ، بود فرق بین دار و ندار
چه گویی؟ بگو تو حقایق بلند -
به آهستگی احمد بینوا ، چنین گفت زیر لب با قلب چاک
که آنها در دامان مادر خوشند و من بی وجودش نهم سر به خاک
به مال پدر تکیه دارند و بس و من از روی اجبار و از ترس مرگ
از آن دست شویم ز درس ، کنم با پدر پینه دوزی و کار
ببین دست پر پینه ام شاهدت
...
معلم بکوبید پا بر زمین که این قلب پیک پر از کینه است
به من چه که مادر ز کف داده ای ، به من چه که دستت پر از پینه است
رود یک پسر پیش ناظم که او ، بهر تو خود یک فلک آورد
نماید پر از پینه پاهای تو ز چوبی که بهر فلک آورد
...
دل احمدک آزرده و ریش گشت
درون دلش نورسویی جهید
ببین یادم آمد کمی صبر کن
تحمل خدا را
تحمل دمی
"تو کز محنت دیگران بی غمی"
"نشاید که نامت نهند آدمی"
.