
می گویند پلنگ را خوی غریبی است که هیچ کس و هیچ چیز را بالاتر از خود نمی تواند دید. در شبهای بدر کامل،دیدار ماه بلندتر،پلنگ را به خشم و جنونی می کشاند که از سنگها و صخره ها بر جهد و حریف گستاخ را از افلاک به خاک فرو کشد. فاجعه ی زندگی پلنگ نیز وقتی شکل می گیرد که می پندارد در جهشی از فراز قله بر ماه دست خواهد یافت. اما غرور شکسته ی پلنگ وقتی به باطل بودن خیالش پی می برد که به خیره چنگ در هوا زده و نومید و خسته با استخوانهای در هم شکسته از پرواز بی ثمرش بر صخره های تیز فروافتاده است و زخمهای مهلکش مهتاب را به خون مل آلاید
**
*
خیال خام پلنگ من به سوی ماه دویدن بود
و ماه را ز بلندایش به روی خاک کشیدن بود
پلنگ من- دل مغرورم- پرید و پنجه به خالی زد
که عشق- ماه بلند من- ورای دست رسیدن بود
گل شکفته خداحافظ اگرچه لحظه ی دیدارت
شروع وسوسه ای در من به نام "دیدن و چیدن" بود
اگرچه هیچ گل مرده دوباره زنده نشد اما
بهار در گل شیپوری مدام گرم دمیدن بود
من و تو آن دو خطیم آری موازیان به ناچاریم
که هر دو باورمان زآغاز به یکدیگر نرسیدن بود
شراب خواستم و عمر من شرنگ ریخت به کام من
فریبکار دغل پیشه بهانه اش نشنیدن بود
چه سرنوشت غم انگیزی که کرم کوچک ابریشم
تمام عمر قفس می بافت ولی به فکر پریدن بود
**
*
