Wednesday, January 2, 2008

خانه ای از باران

گفتم این پنجره را می شکنم
و به شب می گویم: تو سیاهی، تو سیاه
کو ستاره؟ کو ماه؟
پنجره ساکت و خاموش به من می نگرد
گویی از این همه بی بار و بری بیزار است

یک سبد نور ذخیره کردم
یک سبد خوشبختی
یک سبد عشق و امید
تا سحر خواهم رفت
به خدا خواهم رفت
گرچه از فاصله ها دلتنگم
زیر باران غمی
که به من می بارد
دلخوشم -بی رنگم
من از این فاصله ها بیزارم
و از این سقف که سدی است
میان من و باران ، من و باد

به خدا خواهم گفت
خانه ای می خواهم از باران
در و دیوارش اشک
رنگ آن رنگ محبت
-بی رنگ
دل خود را آنگاه
به لبم خواهم داد
که بگوید با باد
که بگوید با خاک

دل من تازه و خیس است و به من می گوید

من از اندیشه ی گلها سرخم
و از اندیشه ی پیوستن، سبز
قلب من خوشبخت است
که به باران و علف
پیوسته است

2 comments:

K Parvaneh said...

خیلی زیبا بود. نمی دونم به این قالب شعری چی می گن، ولی ازش خوشم می آد!
.موفق باشید

Unknown said...

سلام.
دل من خوشبخت است.......
چقدر عبارت سنگینیه!!! و غریبه!
یاحق