Monday, December 17, 2007

تنهایی

رنگ سال گذشته را دارد همه ی لحظه های امسالم
365 حسرت را همچنان می کشم به دنبام

قهوه ات را بنوش و باور کن من به فنجان تو نمی گنجم
دیده ام در جهان نما چشمی که به تکرار می کشد فالم

یک نفر از غبار می آید! مژده ی تازه ی تو تکراریست
یک نفر از غبار آمد و زد زخمهای همیشه بر بالم

باز در جمع تازه ی اضداد، حال و روزی نگفتنی دارم
هم نمی دانم از چه می خندم، هم نمی دانم از چه می نالم

راستی در هوای شرجی هم، دیدن دوستان تماشاییست
به غریبی قسم، نمی دانم چه بگویم، جز اینکه خوشحالم

دوستانی عمیق آمده آند، چهره های که غرقشان شده ام
میوه های رسیده ای که هنوز من به باغ کمالشان کالم

چندی است شعرهایم را جز برای خودم نمی خوانم
شاید از بس صدایشان زده ام، دوست دارند، دوستان، لالم

تنهایی ام را با تو قسمت می کنم، سهم کمی نیست
گسترده تر از عالم تنهایی من، عالمی نیست

غم آنقدر دارم که می خواهم تمام فصل ها را
بر سفره ی رنگین خود، بنشانمت، بنشین! غمی نیست

حوای من! بر من مگیر این خودستایی را که بی شک
تنها تر از من، در زمین و آسمانت، آدمی نیست

آیینه ام را بر دهان تک تک یاران گرفتم
تا روشنم شد، در میان مردگانم، همدمی نیست

همواره چون من نه، فقط یک لحظه، خوب من بیاندیش
لبریزی از گفتن ولی در هیچ سویت محرمی نیست

من قصد نفی بازی گل را و باران را ندارم
شاید برای من که همزاد کویرم، شبنمی نیست

شاید به زخم من که می پوشم ز چشم شهر آنرا
در دست های بی نهایت مهربانش مرهمی نیست

شاید و یا شاید، هزاران شاید دیگر
اگر چه اینک به گوش انتظارم، جز صدای مبهمی نیست




1 comment:

K Parvaneh said...

سلام
وبلاگ جدیدتون مبارک! می بخشید دیر و دست خالی خدمت رسیدیم!
سلیقه خوبی دارید. من تا حالا فقط چند اثر از آقای بهمنی دیده ام، اما انصافا همه رویم تاثیر گذاشته اند. شعری که اینجا نوشته اید همینطور! مخصوصا این بیت:

راستی در هوای شرجی هم، دیدن دوستان تماشاییست
به غریبی قسم، نمی دانم چه بگویم، جز اینکه خوشحالم

شاد باشید و شاد کنید
با احترام و تبریک مجدد؛
سینا