رنگ سال گذشته را دارد همه ی لحظه های امسالم365 حسرت را همچنان می کشم به دنبام
قهوه ات را بنوش و باور کن من به فنجان تو نمی گنجم
دیده ام در جهان نما چشمی که به تکرار می کشد فالم
یک نفر از غبار می آید! مژده ی تازه ی تو تکراریست
یک نفر از غبار آمد و زد زخمهای همیشه بر بالم
باز در جمع تازه ی اضداد، حال و روزی نگفتنی دارم
هم نمی دانم از چه می خندم، هم نمی دانم از چه می نالم
راستی در هوای شرجی هم، دیدن دوستان تماشاییست
به غریبی قسم، نمی دانم چه بگویم، جز اینکه خوشحالم
دوستانی عمیق آمده آند، چهره های که غرقشان شده ام
میوه های رسیده ای که هنوز من به باغ کمالشان کالم
چندی است شعرهایم را جز برای خودم نمی خوانم
شاید از بس صدایشان زده ام، دوست دارند، دوستان، لالم
تنهایی ام را با تو قسمت می کنم، سهم کمی نیست
گسترده تر از عالم تنهایی من، عالمی نیست
غم آنقدر دارم که می خواهم تمام فصل ها را
بر سفره ی رنگین خود، بنشانمت، بنشین! غمی نیست
حوای من! بر من مگیر این خودستایی را که بی شک
تنها تر از من، در زمین و آسمانت، آدمی نیست
آیینه ام را بر دهان تک تک یاران گرفتم
تا روشنم شد، در میان مردگانم، همدمی نیست
همواره چون من نه، فقط یک لحظه، خوب من بیاندیش
لبریزی از گفتن ولی در هیچ سویت محرمی نیست
من قصد نفی بازی گل را و باران را ندارم
شاید برای من که همزاد کویرم، شبنمی نیست
شاید به زخم من که می پوشم ز چشم شهر آنرا
در دست های بی نهایت مهربانش مرهمی نیست
شاید و یا شاید، هزاران شاید دیگر
اگر چه اینک به گوش انتظارم، جز صدای مبهمی نیست
