Wednesday, May 7, 2008

احمدک


معلم چو آمد به ناگه کلاس ، چو شهری فروریخته خاموش شد
سخنهای ناگفته در مغزها ، به لب نارسیده فراموش شد
معلم ز کار مداوم مدام ، غضبناک و فرسوده و خسته بود
جوان بود و در عنفوان شباب ، جوانی از او رخت بربسته بود
...
سکوت کلاس غم آلود را ، صدای درشت معلم شکست
ز جا احمدک جست بند دلش ، از این بی خبر ناگه گسست
لباس پر از وصله و ژنده اش بروی تن لاغرش لرزه داشت
...
بیا... احمدک درس دیروز را، بخوان تا ببینم که سعدی چه گفت
ولی احمدک درس ناخوانده بود... بجز آنچه دیروز و آنی
زبانش به لکنت بیافتاد و گفت
"بنی آدم اعضای یکدیگرند "
وجودش به یکباره فریاد زد
"که درآفرینش ز یک گوهرند"
در اقلیم ما رنج بر مرگ و میر ، زبان دلش گفت بی اختیار
"چو عضوی بدرد آورد روزگار/دگر عضوها را نماند قرار"
تو کز... تو کز... تو کز
وای یادش نبود
جهان پیش چشمش سیاهپوش شد
در آن عمر کوتاه او خطرش نمی داند جز آن پیامی دگر
در اعماق قلبش بجز درد و رنج نمی کرد پیدا کلامی دگر
...
معلم بگفتا به لحنی گران چرا احمد کودن بی شعور
نخواندی چنین درس آسان بگوی ، مگر چیست فرق تو با دیگران
عرق از جبین احمدک پاک کرد
خدایا چه می گوید آموزگار...
نمی داند آیا در آن دیار ، بود فرق بین دار و ندار
چه گویی؟ بگو تو حقایق بلند -
به آهستگی احمد بینوا ، چنین گفت زیر لب با قلب چاک
که آنها در دامان مادر خوشند و من بی وجودش نهم سر به خاک
به مال پدر تکیه دارند و بس و من از روی اجبار و از ترس مرگ
از آن دست شویم ز درس ، کنم با پدر پینه دوزی و کار
ببین دست پر پینه ام شاهدت
...
معلم بکوبید پا بر زمین که این قلب پیک پر از کینه است
به من چه که مادر ز کف داده ای ، به من چه که دستت پر از پینه است
رود یک پسر پیش ناظم که او ، بهر تو خود یک فلک آورد
نماید پر از پینه پاهای تو ز چوبی که بهر فلک آورد
...
دل احمدک آزرده و ریش گشت
درون دلش نورسویی جهید
ببین یادم آمد کمی صبر کن
تحمل خدا را
تحمل دمی
"تو کز محنت دیگران بی غمی"
"نشاید که نامت نهند آدمی"
.

3 comments:

Hossein Jelveh said...

...
«چند گویی کتاب تو چون شد؟
بگذر از من که من نان ندارم!
حاصل از گفتن درد من چیست،
دسترس چون به درمان ندارم؟»
...
سیمین بهبهانی
...

Hossein Jelveh said...

...
خشمگین، انتقام جو گفتم:
«بچه ها، گوش ژاله سنگین است!»
...
بازم از خانم بهبهانی

Shaghayegh.Buali said...

خیلی ممنونم
شما هم با این تطابق درست و بجا ، دقیقا بطور خلاصه همین مفهوم رو بیان کردین
من همیشه فکر می کنم خیلی از مشکلات ما تو زندگی به خاطر این به نظرمون بزرگ میان که مشکلات عمیق تر و جدی تر از اونها رو نداشتیم در صورتی که با فاصله کمی از هر کدوم ما اشخاصی زندگی می کنند که هرروز صبح که بیدار می شن باید به این فکر کنند که چطور می تونن کاری کنن که خودشون و خانوادشون تا شب از گشنگی نمیرن! "ومن از روی اجبار و از ترس مرگ" البته منظورم این نیست که همیشه باید خودمون رو با پایین تر از خودمون مقایسه کنیم ولی نسبت به اونها هم نباید بی تفاوت باشیم تا هم در صورت امکان کمکی بکنیم هم قدر داشته هامون رو بهتر بدونیم