تا خدایی هست و زو هر لحظه چشمانت پر است
تا نسیمی می وزد مهتاب ایوانت پر است
.
تا دمی و باز دم غرق نفسها می شوی
تا ز دیدنها جدا همرنگ معنا می شوی
.
پر ز آه و اشک هر شب درد را پس می زنی
یا که در اعماق قلبت عشق را در می زنی
.
من همی تکرار گویم باز گویم می رسد
می رسد آری دلم فردای بهتر می رسد
.
.
پیوست :این شعررو در حال مکالمه با یکی از دوستانم و در جواب این حرفش که دیگه نباید بهش بگم فردای بهتر می رسد گفتم
ولی باید بگم اون شب انقدرحال و هوای دلم بارونی بود که این شعر بدون اینکه ارتباط زیادی با اون دوست عزیز داشته باشه بیشتر جواب دل خودم بود
به هر حال این هم جز نوشته هاییم بود که دوست داشتم در بلاگم باشه و اینجا بودنش دیگه جواب دوست خوبم نیست
با آرزوی فرداهای بهتر برای همه
شقایق


2 comments:
شعر زیبایی بود- من هم اطرافم پر از آدم هایی هست که کم کم دارن باور میکنن که قرار نیست فردایی بهتر باشه. بعضی وقت ها خود من هم وارد این گروه شدم ولی فقط برای چند لحظه و زود به خودم گفتم که نباید این طوری فکر کنم.
من باور دارم اگه من بخواهم فردایی بهتر از امروز داشته باشم باید خودم اولین حرکت رو برای این بهتر شدن انجام بدم و بعد میتونم مطمئن باشم که رشته ای از حرکت ها به وجود میاد که در انتها باعث میشه همه چیز بهتر بشه. (درست مثل طبیعت اطرافمون که خیلی ساده از کنارش میگذریم- اگه یه کم دقت کنیم زنجیره ای از حرکات جزئی رو میبینیم که در کل باعث به وجود امدن یه گیاه زیبا میشه)
ولی خوب همون طور که گفتم خود من و فکر کنم بیشتر افراد گاهی اوقات دچار این تفکر میشن.
داشتن دوستانی که تو این موقغیت شعری مثل این رو برات بخونن یک موهبته.
ممنونم عزیزم
Post a Comment