تا خدایی هست و زو هر لحظه چشمانت پر است
تا نسیمی می وزد مهتاب ایوانت پر است
.
تا دمی و باز دم غرق نفسها می شوی
تا ز دیدنها جدا همرنگ معنا می شوی
.
پر ز آه و اشک هر شب درد را پس می زنی
یا که در اعماق قلبت عشق را در می زنی
.
من همی تکرار گویم باز گویم می رسد
می رسد آری دلم فردای بهتر می رسد
.
.
پیوست :این شعررو در حال مکالمه با یکی از دوستانم و در جواب این حرفش که دیگه نباید بهش بگم فردای بهتر می رسد گفتم
ولی باید بگم اون شب انقدرحال و هوای دلم بارونی بود که این شعر بدون اینکه ارتباط زیادی با اون دوست عزیز داشته باشه بیشتر جواب دل خودم بود
به هر حال این هم جز نوشته هاییم بود که دوست داشتم در بلاگم باشه و اینجا بودنش دیگه جواب دوست خوبم نیست
با آرزوی فرداهای بهتر برای همه
شقایق



