Showing posts with label شقایق. Show all posts
Showing posts with label شقایق. Show all posts

Thursday, April 2, 2009

بدون عکس2

چشم هایم پر خواب
دست هایم پر تردید و خطا
ماهی کوچک و بازیگوش ایمانم
دم به دم می لرزد
که اگر با تو نبود
در دلم گم می شد
می سرید و می رفت
و چه اندازه مرا بی کسی و تنهایی
در اتاقی تاریک و نا پیدا می آزرد
...
می سپارم به تو ای همه خوبی
...همه ی ایمانم به تو را
دل من می داند
که گر لحظه ای از من روی برگردانی
سرنوشتم چون باد
تا ابد پرسه زنان خواهد ماند
دل من می داند
که گر لحظه ای جدایی باشد
ز ریسمان استوارت دستهایم را
ترس و تردید و خیال
چون کسوفی ناگاه
سایه می افکند بر خاطر من
...
تکه نوری اما
که ز روشنی بی پایانت
در دل کوچک و خاموش من است
دل خوشم می دارد
و مرا
تا دم شوق رسیدن
تا انتهای نفس
به امیدت زنده نگه می دارد
...
اینک از دستان پر مهرت
گلنمی می خواهم بر چشم های پر خوابم
...
کاش می دیدمت ای باور من
...

Monday, March 2, 2009

هر کجا هست خدایا به سلامت دارش


وارد روستا که شدم با دوستانش مشغول بازی بود
درست اول باریک ترین و طولانی ترین کوچه ی روستا
راستی و یکرنگی بازیشان به وسعت دنیای کودکی زیبا بود
آنچنان مجذوب دنیای دلنشینشان شدم
که گویی نه فکری از دیروز در سرم بود و نه نگرانی ای از فردا
هیچ چیزی جز صفا ی شادی و نشاطشان در افکارم موج نمی زد
تمام خستگی هایم از دلم رخت بربسته و بی خبر رفته بودند
بازی کودکانه ی آنها قدرتمند تر از هر فکر بزرگی ذهن مرا احاطه کرده بود
من غرق لحظه ها شده بودم
چوبهای کوتاه و شکسته ای که در دستانشان بود
و در لحظه ها به هر چیزی بدل می شد
شمشیر , تفنگ , اسب , عصا
دمپایی های رنگی و کمی بزرگتر از پاهایشان
گرد و خاکی که از دویدن و کشیده شدن آن پاهای کو چک بر روی خاک بلند می شد
صافی صداهای کودکانه که هنوز
حتی ذره ای از خشونت روزهای سخت زندگی را به گوش نمی رسانید
صدای قهقهه ها , خنده های از ته دل
شادمانی نگاه های بی خستگی , بی انتظار
همه و همه قلب مرا به آن کوچه و بچه هایش پیوند می داد
پس از دقایقی چند با نگاه پرشور او که به من خیره شده بود
به خود آمدم
پاسخ نگاهش را با لبخندی دادم
چه قدر برایم آشنا بود
چه قدر دوستش داشتم
علاقه ای ناخودآگاه که تنها در لحظه ای کوتاه در قلب من ریشه دوانیده بود
او مرا به دنیای خو کشاند
و بی اراده وارد قایم باشک بازی او شدم
با لبخند و نگاهی شیطنت آمیز اما مهربان از من می گریخت
پشت هر دیوار کوچک و بزرگی پنهان می شد
دوست داشت پیدایش کنم
من دلم می خواست او را در آغوش بکشم
با او حرف بزنم
از او عکس بگیرم یا لا اقل نامش را بپرسم
و به دنبال ثبت لحظه ای از آن لحظه های ناب بودم
اما او تنها می خواست با من بازی کند
بالاخره هنگامی که برای چند لحظه از پشت دیواره ی اتاقک وانتی که در آن پنهان شده بود بالا آمد
توانستم غافلگیرش کنم
که البته درست لحظه ای پس از این عکس نیز دیگر آنجا نبود
...
آن روز به سر رسید
ماه ها می گذرد و من هنوز بسیار دوستش دارم
شاید دیگر هرگز او را نبینم
عکسش جلوی آینه ی اتاق من است
هر روز به هم نگاه می کنیم
نمی دانم اکنون چه می کند یا در آینده چه خواهد کرد
ولی خوب می دانم که دلم می خواهد بهترین ها از جانب خداوند برای او باشد
شاید روزی دوباره همدیگر را ببینیم
شاید آن روز آنقدر تغییر کرده باشد که او را نشناسم
تنها دلم می خواهد بداند که تا همیشه سپاسگزارش هستم
چرا که با عکسی بی حرکت
حضور زنده و پرشوری در اتاق کوچک من دارد
و هنوز با همان نگاه شیطنت آمیز اما مهربان
از بار خستگی های دلم می کاهد
...
او ساده بود ولی مانند او بودن سخت است
اینکه آنقدر نگاه و لبخندت صاف و پر مهر باشد
که حتی برای لحظاتی کوتاه غمی را از دلی به در کنی , سخت شده است
کاش گذر زمان از سادگی و صفای روزهای کودکی کم نمی کرد
کاش به بهانه ی بزرگ شدن
دلهایمان سخت نمی شد

Thursday, June 5, 2008

می دونم ازم دوری

این شعر نیست فقط دیشب دلم می خواست یه چیزی برای دل بهانه گیر خودم و همه ی اونایی که یه دلتنگی هایی گوشه ی قلبشون دارن بنویسم. آخه دلم تنگ بود و انصاف نبود که بهش بی محلی کنم چون خیلی وقت بود که بهش گوش نمی دادم ، خیلی وقت بود که به بهانه ی منطق و عقل نمی گذاشتم حرف بزنه ولی دیشب نخواستم اینطوری باشم، خواستم واسه یه شبم که شده بدون هیچ منطقی فقط به دلم گوش بدم، خوب بالاخره اونم بخشی از وجود منه تا کی می خواستم ندید بگیرمش؟ دیشب که گذاشتم حرف بزنه تازه فهمیدم چه اشتباهی کردم که جلوشو می گرفتم! من که باهاش دوست بودم پس چرا ازش فرار می کردم؟ واسه اینکه کسی صداشو نشنوه؟ خوب بشنوه چه اشکالی داره؟ بعضی وقتا لازمه که بهش گوش بدی، زندگی بی دل که زندگی نیست، مردگیه! من هیچ وقت بی دلم نبودم و نمیخوام که بی اون باشم فقط ازش معذرت می خوام که گاهی زندانیش کردم و نگذاشتم هوا بخوره.
...
..
.
می دونم ازم دوری ولی باز برات می گم
آره! وقتی که نسیم
تو شبای مهتابی
از ناکجاهای قلب تو، از اون دور دورا
یه صدای دلنشین یا یه لبخند قشنگ
با خودش می آره و پشت پنجره ی باز اتاقم می چرخونه
تا دلم پر می کشه که بیاد دنبال تو
...اون نسیم رفته دیگه
باز دلم خورد می شه و تو تنهاییش
گوشه ی سینه ام می شینه
اما من که هنوز خنکای اون نسیمو رو گونه ام حس می کنم
دل کوچیکمو دلداری می دم
بهش می گم...
غصه نخور
اون نسیم باید بره
اون فقط مال تو نیست که بخوای بگیریش و ببینیش و نگه داریش
مقصد بعدی اون یه عالمه پنجره ی باز دیگه است
که پشتشون دلتنگی ها منتظرن
ولی وقتی که همه ی چرخاشو زد، همه ی گشتاشو زد
برمی گرده به اون غربتی که برات
یه صدای دلنشین یا یه لبخند قشنگ ازش آورده بود
دل کوچیک من! شک نکن که نسیم، صدای تکون خوردنتو
این ریختن و لرزیدنتو
می بره برای اون که از ناکجاهای قلبش
یه پیام آشنا برات آورده بود
...
حالا دیگه دلم آروم شده
فکر کنم که خوابیده یا خودشو به خواب زده
تا فردا شب که باز نسیم بازیگوش
یه پیام کوچولو از اون دور دورا، از تو براش بیاره
تا دوباره با خوش خیالیاش پر بکشه
که شاید نسیم رو بگیره
که باهاش بپیچه و بپیچه و بپیچه و بیاد سمت صدای تو
ولی تو خیلی دوری...
می دونم باز دوباره، تا بیاد پر بکشه
...اون نسیم رفته دیگه
کاش صداشو بشنوی
...