Thursday, June 5, 2008

می دونم ازم دوری

این شعر نیست فقط دیشب دلم می خواست یه چیزی برای دل بهانه گیر خودم و همه ی اونایی که یه دلتنگی هایی گوشه ی قلبشون دارن بنویسم. آخه دلم تنگ بود و انصاف نبود که بهش بی محلی کنم چون خیلی وقت بود که بهش گوش نمی دادم ، خیلی وقت بود که به بهانه ی منطق و عقل نمی گذاشتم حرف بزنه ولی دیشب نخواستم اینطوری باشم، خواستم واسه یه شبم که شده بدون هیچ منطقی فقط به دلم گوش بدم، خوب بالاخره اونم بخشی از وجود منه تا کی می خواستم ندید بگیرمش؟ دیشب که گذاشتم حرف بزنه تازه فهمیدم چه اشتباهی کردم که جلوشو می گرفتم! من که باهاش دوست بودم پس چرا ازش فرار می کردم؟ واسه اینکه کسی صداشو نشنوه؟ خوب بشنوه چه اشکالی داره؟ بعضی وقتا لازمه که بهش گوش بدی، زندگی بی دل که زندگی نیست، مردگیه! من هیچ وقت بی دلم نبودم و نمیخوام که بی اون باشم فقط ازش معذرت می خوام که گاهی زندانیش کردم و نگذاشتم هوا بخوره.
...
..
.
می دونم ازم دوری ولی باز برات می گم
آره! وقتی که نسیم
تو شبای مهتابی
از ناکجاهای قلب تو، از اون دور دورا
یه صدای دلنشین یا یه لبخند قشنگ
با خودش می آره و پشت پنجره ی باز اتاقم می چرخونه
تا دلم پر می کشه که بیاد دنبال تو
...اون نسیم رفته دیگه
باز دلم خورد می شه و تو تنهاییش
گوشه ی سینه ام می شینه
اما من که هنوز خنکای اون نسیمو رو گونه ام حس می کنم
دل کوچیکمو دلداری می دم
بهش می گم...
غصه نخور
اون نسیم باید بره
اون فقط مال تو نیست که بخوای بگیریش و ببینیش و نگه داریش
مقصد بعدی اون یه عالمه پنجره ی باز دیگه است
که پشتشون دلتنگی ها منتظرن
ولی وقتی که همه ی چرخاشو زد، همه ی گشتاشو زد
برمی گرده به اون غربتی که برات
یه صدای دلنشین یا یه لبخند قشنگ ازش آورده بود
دل کوچیک من! شک نکن که نسیم، صدای تکون خوردنتو
این ریختن و لرزیدنتو
می بره برای اون که از ناکجاهای قلبش
یه پیام آشنا برات آورده بود
...
حالا دیگه دلم آروم شده
فکر کنم که خوابیده یا خودشو به خواب زده
تا فردا شب که باز نسیم بازیگوش
یه پیام کوچولو از اون دور دورا، از تو براش بیاره
تا دوباره با خوش خیالیاش پر بکشه
که شاید نسیم رو بگیره
که باهاش بپیچه و بپیچه و بپیچه و بیاد سمت صدای تو
ولی تو خیلی دوری...
می دونم باز دوباره، تا بیاد پر بکشه
...اون نسیم رفته دیگه
کاش صداشو بشنوی
...

4 comments:

Anonymous said...

سلام
وقت بخیر
به روز هستم با یک متن و یک شعر
و منتظر نقد و نظر ارزشمندت
به امید خدا
خوش باشی
...

Hossein Jelveh said...

علی کوچیکه
علی بونه گیر
نصف شب از خواب پرید
چشماشو هی مالید با دس
سه چهار تا خمیازه کشید
پاشد نشس

چی دیده بود؟
چی دیده بود؟
خواب یه ماهی دیده بود
...
(خانم فرخزاد)

ماهیِ احساس گاهی بی بهونه میاد به خواب.
چه بمونه چه بره، ما رو واسه یه مدت بهونه گیر باقی می گذاره
شاید هم واسه یه عمر.

Anonymous said...

خیلی شبیه دلته:

بهار میرسد، اما زگل نشانش نیست
نسیم، رقص گل آویز گل فشانش نیست

دلم به گریه ی خونین ابر میسوزد
که باغ خنده به گلبرگ ارغوانش نیست

چمن بهشت کلاغان و بلبلان خاموش!
بهار نیست به باغی که باغبانش نیست

چه دل گرفته هوایی، چه پا فشرده شبی
که یک ستاره لرزان در آسمانش نیست!

کبوتری که در این آسمان گشاید بال
دگر امید رسیدن به آشیانش نیست

ستاره نیز به تنهاییش گمان نبرد
کسی که همنفسش هست و همزبانش نیست!

جهان به جان من آنگونه سرد مهری کرد،
که در بهار و خزان، کار با جهانش نیست

ز یک ترانه به خود رنگ جاودان نزند
دلی که چون دل من رنج جاودانش نیست

Nazanin said...

یه تشکر زیاد!