من آن گلبرگ مغرورم
که می میرم ز بی آبی
ولی با خفت و خاری پی شبنم نمی گردم
.
بلاگردان آن رندم
که با زخم دوصد خنجر
به پیش هرکس و ناکس ، پی مرهم نمی گردم
.
در این دنیای وانفسا
که لبریز است ز دیوانه
عجین سایه ی خویشم ، پی آدم نمی گردم
.
عاشق زندگی ام با همه ی پستیها و بلندیهایش و چه زیباست آن دمی که رها می شوم در آغوش پر مهر خدا, بی تنهایی, پر ز شادی و سرور
No comments:
Post a Comment