Monday, March 2, 2009

هر کجا هست خدایا به سلامت دارش


وارد روستا که شدم با دوستانش مشغول بازی بود
درست اول باریک ترین و طولانی ترین کوچه ی روستا
راستی و یکرنگی بازیشان به وسعت دنیای کودکی زیبا بود
آنچنان مجذوب دنیای دلنشینشان شدم
که گویی نه فکری از دیروز در سرم بود و نه نگرانی ای از فردا
هیچ چیزی جز صفا ی شادی و نشاطشان در افکارم موج نمی زد
تمام خستگی هایم از دلم رخت بربسته و بی خبر رفته بودند
بازی کودکانه ی آنها قدرتمند تر از هر فکر بزرگی ذهن مرا احاطه کرده بود
من غرق لحظه ها شده بودم
چوبهای کوتاه و شکسته ای که در دستانشان بود
و در لحظه ها به هر چیزی بدل می شد
شمشیر , تفنگ , اسب , عصا
دمپایی های رنگی و کمی بزرگتر از پاهایشان
گرد و خاکی که از دویدن و کشیده شدن آن پاهای کو چک بر روی خاک بلند می شد
صافی صداهای کودکانه که هنوز
حتی ذره ای از خشونت روزهای سخت زندگی را به گوش نمی رسانید
صدای قهقهه ها , خنده های از ته دل
شادمانی نگاه های بی خستگی , بی انتظار
همه و همه قلب مرا به آن کوچه و بچه هایش پیوند می داد
پس از دقایقی چند با نگاه پرشور او که به من خیره شده بود
به خود آمدم
پاسخ نگاهش را با لبخندی دادم
چه قدر برایم آشنا بود
چه قدر دوستش داشتم
علاقه ای ناخودآگاه که تنها در لحظه ای کوتاه در قلب من ریشه دوانیده بود
او مرا به دنیای خو کشاند
و بی اراده وارد قایم باشک بازی او شدم
با لبخند و نگاهی شیطنت آمیز اما مهربان از من می گریخت
پشت هر دیوار کوچک و بزرگی پنهان می شد
دوست داشت پیدایش کنم
من دلم می خواست او را در آغوش بکشم
با او حرف بزنم
از او عکس بگیرم یا لا اقل نامش را بپرسم
و به دنبال ثبت لحظه ای از آن لحظه های ناب بودم
اما او تنها می خواست با من بازی کند
بالاخره هنگامی که برای چند لحظه از پشت دیواره ی اتاقک وانتی که در آن پنهان شده بود بالا آمد
توانستم غافلگیرش کنم
که البته درست لحظه ای پس از این عکس نیز دیگر آنجا نبود
...
آن روز به سر رسید
ماه ها می گذرد و من هنوز بسیار دوستش دارم
شاید دیگر هرگز او را نبینم
عکسش جلوی آینه ی اتاق من است
هر روز به هم نگاه می کنیم
نمی دانم اکنون چه می کند یا در آینده چه خواهد کرد
ولی خوب می دانم که دلم می خواهد بهترین ها از جانب خداوند برای او باشد
شاید روزی دوباره همدیگر را ببینیم
شاید آن روز آنقدر تغییر کرده باشد که او را نشناسم
تنها دلم می خواهد بداند که تا همیشه سپاسگزارش هستم
چرا که با عکسی بی حرکت
حضور زنده و پرشوری در اتاق کوچک من دارد
و هنوز با همان نگاه شیطنت آمیز اما مهربان
از بار خستگی های دلم می کاهد
...
او ساده بود ولی مانند او بودن سخت است
اینکه آنقدر نگاه و لبخندت صاف و پر مهر باشد
که حتی برای لحظاتی کوتاه غمی را از دلی به در کنی , سخت شده است
کاش گذر زمان از سادگی و صفای روزهای کودکی کم نمی کرد
کاش به بهانه ی بزرگ شدن
دلهایمان سخت نمی شد

Wednesday, February 11, 2009

بدون عکس

...
تو کمان کشیده و در کمین
...که زنی به تیرم و من غمین
...
همه ی غمم بود از همین
که خدا نکرده خطا کنی...
...

Saturday, January 31, 2009

The Rose

Some say love, it is a river
that drowns the tender reed.
Some say love, it is a razor
that leaves your soul to bleed.
Some say love, it is a hunger,
an endless aching need.
...
I say love, it is a flower,
and you its only seed.
...
It's the heart afraid of breaking
that never learns to dance.
It's the dream afraid of waking
that never takes the chance.
It's the one who won't be taken,
who cannot seem to give,
and the soul afraid of dying,
that never learns to live.
...
When the night has been too lonely
and the road has been too long,
and you think that love is only
for the lucky and the strong,
just remember in the winter
far beneath the bitter snows
lies the seed that with the sun's love
in the spring
becomes a Rose!

Monday, January 12, 2009

...


...
تو را که گفت که احوال ما مپرس...
بیگانه گرد و قصه ی هیچ آشنا مپرس
هیچ آگهی ز عالم درویشی اش نبود
آنکس که با تو گفت که درویش را مپرس
ما قصه ی سکندر و دارا نخوانده ایم
از ما بجز حکایت مهر و وفا مپرس
...

Monday, December 29, 2008

...باز هم گوشه ای از دلم

.

تا خدایی هست و زو هر لحظه چشمانت پر است
تا نسیمی می وزد مهتاب ایوانت پر است
.
تا دمی و باز دم غرق نفسها می شوی
تا ز دیدنها جدا همرنگ معنا می شوی
.
پر ز آه و اشک هر شب درد را پس می زنی
یا که در اعماق قلبت عشق را در می زنی
.
من همی تکرار گویم باز گویم می رسد
می رسد آری دلم فردای بهتر می رسد
.
پیوست :این شعررو در حال مکالمه با یکی از دوستانم و در جواب این حرفش که دیگه نباید بهش بگم فردای بهتر می رسد گفتم
ولی باید بگم اون شب انقدرحال و هوای دلم بارونی بود که این شعر بدون اینکه ارتباط زیادی با اون دوست عزیز داشته باشه بیشتر جواب دل خودم بود
به هر حال این هم جز نوشته هاییم بود که دوست داشتم در بلاگم باشه و اینجا بودنش دیگه جواب دوست خوبم نیست
با آرزوی فرداهای بهتر برای همه
شقایق

Thursday, December 18, 2008

درج محبت بر مهر خود نیست...

.
آن گل که هر دم در دست بادیست
گو شرم  بادش  از  عندلیبان
.

Thursday, December 4, 2008

...در پس آینه طوطی صفتم داشته اند


.
بار ها گفته ام و بار دگر می گویم
که من دلشده این ره نه به خود می پویم
.
من اگر نیکم و گر بد چمن آرایی هست
که از آن دست که او می کشدم می رویم
.
خنده و گریه ی عشاق ز جایی دگر است
می سرایم به شب و وقت سحر می مویم
.