Wednesday, February 13, 2008
Friday, February 1, 2008
خستگی های دل کوچک من
دلم از مردم نا مردم شهر ، رنجیده
چشمم از گریه ی خونین دلم ترسیده
نه نسیمی بنوازد ... نه مهی نور فشاند
نه توانگر به کرامت ، دست پر درد فقیری بفشارد
پس چه شد آن همه غوغا؟
پس چه شد آن همه سودا؟
پس چه شد آن همه شور و هیجان و نفس و مهر و محبت که به ناگه برمیده؟
حرفی از عشق نیاید ... نوری از مهر نتابد
برفی از ابر سخاوت بر دل چاک زمینهای نیازی نه ببارد
پاکی و حجب و حیا خاموش است
صافی و صلح و صفا بی هوش است
آری! انگار جوانمردی هم ، از کناری -بی صدایی- در پی پاس کیان کهن آبرویش برمیده
قلب هایی بی رنگ ... نغمه هایی بی زنگ
رنگ نیکوی نکوکاری هم ، در پس پرده ای از جنس پلیدی ها ، ز رخ زیبایش پریده
دخترک بی تاب است
پسرک اما پرسان پرسان ، مانده است سرگردان
دفتر کوچک پر خاطره ی عشقش را چه کسی دزدیده
راه می پرسیدم ... و به ناگه دیدم
تکه ابریشم زردوزی عشق ، که ز بی مهری ها پوسیده
پس کجا شد ایمان؟
پس کجا شد عرفان؟
پس کجا شد گام های نازک و آهسته ی عشق و وفا ، بر دل شوریده؟
نور شادی خاموش ... دست گرما ، سرد است
سردی رشک و حسد ، ریسمان با وفای دوستی را، چه خشن دریده
چون بگویم احسان؟ ... چون بگویم انصاف؟
تو بگو! شهر دل مردم شهر رسم نامردی و جنگیدن را ، از کجا پرسیده؟
دل من پر آشوب
...وسرم بی سامان
که چرا این همه خوبی و صداقت ، در غباری ، پشت پلک باز وسوسه ها خوابیده؟
از خدا می خواهم ... که ببخشایدمان...
و بدارد شاید ، این همه ظلم و ستم ، جور و جفا ، مرگ جوانی ها را نادیده
جان به ایمان بخشد
دل به نیرو سرشار
تا دگر بار بسازیم از نو
شهر سوخته ی مهربانی ها را...
که نوایش ز آبادی و آزادی ...
در جهان پیچیده...
Wednesday, January 30, 2008
Friday, January 25, 2008
WHAT IS LOVE?

Student asks teacher: "What is Love?"
teacher said: if you want answer of your question,
go to wheat field, choose the biggest wheat and come back.
But the RULE is: you can go through them ONLY ONCE
and CAN'T TURN BACK TO PICK.
Student went to the field, through 1 row.
He saw 1 big wheat but he wonders maybe there is a bigger one later.
Then he saw another bigger one but maybe there is an even bigger one waiting for him.
Later, when he finished more than half of the wheat field,
he starts to realize that the wheat is not as big as previous one he saw.
He knew he has missed the biggest one and he regretted.
So he ended and went back to teacher with empty hand.
Teacher told him;
"THIS IS LOVE, you keep looking for better ones
but when later you realize; you have missed the person
who loves you TRULY FROM HEART."
Tuesday, January 15, 2008
ای عشق...
چرخی بزن ای ماه نو جانبخش مشتاقان تو
در آسمان درها نهی ، در آدمی پرها نهی
صد شور در سرها نهی ، ای خلق سرگردان تو
ای بر شقایق رنگ تو ، جمله حقایق دنگ تو
هر ذره را آهنگ تو ، در مطمع احسان تو
بی تو همه بازارها پژمرده اندر کارها
باغ و رز و گلزارها مستسقی باران تو
رقص از تو آموزد شجر ، پا با تو کوبد شاخ تر
مستی کند برگ و ثمر، بر چشمه ی حیوان تو
ای خوش منادی های تو ، در باغ شادی های تو
بر جای نان شادی خورد ، جانی که شد مهمان تو
من آزمودم مد تی ، بی تو ندارم لذ تی
کی عمر را لذ ت بود ، بی ملح بی پایان تو
سودم نشد تدبیرها ، بسکست دل زنجیرها
آورد جان را کش کشان تا پیش شادروان تو
Sunday, January 6, 2008
Wednesday, January 2, 2008
خانه ای از باران
گویی از این همه بی بار و بری بیزار است
تا سحر خواهم رفت
زیر باران غمی
که به من می بارد
دلخوشم -بی رنگم
به خدا خواهم گفت
خانه ای می خواهم از باران
در و دیوارش اشک
رنگ آن رنگ محبت
-بی رنگ
دل من تازه و خیس است و به من می گوید





