هوشنگ میرزایی
5 years ago
این شعر نیست فقط دیشب دلم می خواست یه چیزی برای دل بهانه گیر خودم و همه ی اونایی که یه دلتنگی هایی گوشه ی قلبشون دارن بنویسم. آخه دلم تنگ بود و انصاف نبود که بهش بی محلی کنم چون خیلی وقت بود که بهش گوش نمی دادم ، خیلی وقت بود که به بهانه ی منطق و عقل نمی گذاشتم حرف بزنه ولی دیشب نخواستم اینطوری باشم، خواستم واسه یه شبم که شده بدون هیچ منطقی فقط به دلم گوش بدم، خوب بالاخره اونم بخشی از وجود منه تا کی می خواستم ندید بگیرمش؟ دیشب که گذاشتم حرف بزنه تازه فهمیدم چه اشتباهی کردم که جلوشو می گرفتم! من که باهاش دوست بودم پس چرا ازش فرار می کردم؟ واسه اینکه کسی صداشو نشنوه؟ خوب بشنوه چه اشکالی داره؟ بعضی وقتا لازمه که بهش گوش بدی، زندگی بی دل که زندگی نیست، مردگیه! من هیچ وقت بی دلم نبودم و نمیخوام که بی اون باشم فقط ازش معذرت می خوام که گاهی زندانیش کردم و نگذاشتم هوا بخوره.


عاشق زندگی ام با همه ی پستیها و بلندیهایش و چه زیباست آن دمی که رها می شوم در آغوش پر مهر خدا, بی تنهایی, پر ز شادی و سرور